وقتی که ترانه ی با تو بودن را سرودم فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه، و من عاشق شدم و مردم.سیاهی شب را با لغزش اشک هایم بر گونه های خود حس کردم و حاصل عشق خود را دروغی بیش ندیدم.اما باز ماندم،غزل ها را از نو سرودم و تو را رها نکردم.شب و روز به تو فکر کردم و فهمیدم که دیگر وجود ندارم. چون که مرا نابود کرده بودی . من این نابودی را عشق می پنداشتم.عشقی که با درد و رنج در دل من جوانه زد، غنچه داد و گل داد و هنوز هم برایم مقدس و زیباست.من عشق را ستایش می کنم و ایمان دارم که هیچ چیز نمی تواند بین من و تو جدایی بیندازد.تو در حالی که با من نیستی ولی هر لحظه،ثانیه به ثانیه با من هستی.من تو را در قلب خودم ، در وجودم، در رگهایم و در هر سلول تنم حس می کنم و این دیگر افسانه نیست،این فقط عشق است،عشقی زیبا و بزرگ،پاک و مقدس که تا ابد پایدار خواهد ماند و من به انتظار روزی هستم که تو با دستانی پر مهر به سمتم آیی و مرا شادمانه به سوی بهشت ببری...
...........................................................
هیچ کس چشم به سوی من بیمار نکرد که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد
که مرا در نظر آورد که از غایت ناز چین بر ابرو نزد و روی به دیوار نکرد
هیچ سنگین دل بیرحم بغیر از تو نبود که سرود غم من در دل او کار نکرد
روح آن کشته ی غم شادکه تا بود دمی یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد
روز مردن زتو وحشی،گله ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد
..............................................................
هر که یار ماست میل کشتن ما می کند جرم یاران چیست دوران این تقاضا می کند
می کند افشای درد عشق داغ تازه ام این سیه روی دردمندان را چه رسوا می کند
اشک هر دم پیش مردم آبرویم میبرد چون توان گفتن که طفلی با من اینها می کند
از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن هر که می آید به کوی ما تماشا می کند
دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می زند
هر زمان درد دلی از سنگ پیدا می کند



