تبليغاتX
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

عشق یعنی با جهان بیگانگی

وقتی که

وقتی که ترانه ی با تو بودن را سرودم فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه، و من عاشق شدم و مردم.سیاهی شب را با لغزش اشک هایم بر گونه های خود حس کردم و حاصل عشق خود را دروغی بیش ندیدم.اما باز ماندم،غزل ها را از نو سرودم و تو را رها نکردم.شب و روز به تو فکر کردم و فهمیدم که دیگر وجود ندارم. چون که مرا نابود کرده بودی . من این  نابودی را عشق می پنداشتم.عشقی که با درد و رنج در دل من جوانه زد، غنچه داد و گل داد و هنوز هم برایم مقدس و زیباست.من عشق را ستایش می کنم و ایمان دارم که هیچ چیز نمی تواند بین من و تو جدایی بیندازد.تو در حالی که با من نیستی ولی هر لحظه،ثانیه به ثانیه با من هستی.من تو را در قلب خودم ، در وجودم، در رگهایم و در هر سلول تنم حس می کنم و این دیگر افسانه نیست،این فقط عشق است،عشقی زیبا و بزرگ،پاک و مقدس که تا ابد پایدار خواهد ماند و من به انتظار روزی هستم که تو با دستانی پر مهر به سمتم آیی و مرا شادمانه به سوی بهشت ببری...

 Click for Full Size View

 

...........................................................

هیچ کس چشم به سوی من بیمار نکرد            که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد

که مرا در نظر  آورد  که  از غایت ناز             چین بر ابرو نزد و روی به دیوار نکرد

هیچ سنگین دل بیرحم بغیر از تو نبود             که سرود غم من  در  دل  او  کار  نکرد

روح آن کشته ی غم شادکه تا بود دمی            یار غم بود و  شکایت  ز غم  یار  نکرد

روز مردن زتو وحشی،گله ها داشت ولی         

رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد        

 

..............................................................

هر که یار ماست میل کشتن ما می کند          جرم یاران چیست دوران این تقاضا می کند

می کند افشای درد عشق داغ تازه ام            این سیه روی دردمندان را چه رسوا می کند

اشک هر دم پیش مردم آبرویم میبرد            چون توان گفتن که طفلی با من اینها می کند

از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن        هر که می آید به کوی ما تماشا می کند

دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می زند          

                      هر زمان  درد  دلی  از  سنگ  پیدا می کند                                               

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:40 |
تا همیشه

هر گاه به آسمان شب نگاه میکردم ،دنبال نگاه آشنایی بر آینه ی ماه

بودم و سایه ی چشمانت را در مهتاب می جستم.باران که از گهواره ی

 آسمان خود را آویزان می کرد،دامن خیسش را در آغوش می گرفتم ،

 چرا که تصور می کردم باید از کوچه ی چشمانت گذشته باشد.

هر گاه خورشید در برکه ی چشمانم آب تنی می کرد به خیال اینکه تاری

 از گیسویش،چشم تو را نشانه رود لذت می بردم و باز خیال تو بود .

نفس کشیدن در هوایی که شاید تو شش هایت را در آن پرو خالی میکنی

و من...در التهاب تو

تو مرا، نه؛ نمی خواستی و انگار چشمانت بر نگاه دیگری پل میزد. تو

 هیچ گاه از کوچه ام نگذشتی و چه بیهوده به دنبال یافتن نشانی از جای

 پایت چشمانم را خسته میکردم.پنجره ام را می بندم.عکس را پاره می

 کنم . فراموشت می کنم تا همیشه،حتی نامت را از خاطرم،از دیوار اتاق

 پاک می کنم تا همیشه، تا همیشه، تا همیشه...

                  

 

 

   وقتی که از دیار دوستیها و خوبی ها به سوی سرزمین جداییها ره

 سپاریم و مغلوب کویر جدایی گشته ایم ، حال که با دیدگانی اشکبار

 سرود وداع را می سراییم و اگر در دوستی به کویر خشک سفر

 می کنیم؛بیاییم در آخرین لحظه ها وجودمان را از عشق و عاطفه پر کنیم

و همراه با پرستوی نغمه سرا نغمه ی جدایی سراییم و همراه آنان

رهسپار گردیم و دوستان یکدیگر را بر فراز قله ی عشق بالا بریم و با

 تمام حس گریه کنیم و بگوییم:

                                     (  یکدیگر را دوست داریم )

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 16:27 |
باور

یه هیزم شکن زمانی خسته میشه که تبرش کند باشهُ نه اینکه هیزمش زیاد باشه.

 

تبر ما انسانها باورهایمان استُ نه آرزوهایمان.

 

 

من در این کلبه خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم

تو به عشق هرکه هستی خوش باش.

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 14:16 |
شکستی غرورم

 

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه

انقدر خاطره داریم که گویی قد یه قرنه

گلوم میسوزه از عشقت،عشقی که مثل زهره

ولی بی عشقه تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

 هرچی عشقه توی دنیا من میخواستم مال ما شه

اما تو هیچ وقت نخواستی بینمون غصه نباشه

فکر میکردم با یه بوسه با تو همخونه میمونم

نمیدونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم

گله میکنم من از تو،از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشق تو که هیچ وقت نمی فهمی

حالا که از تو دورم

هنوزم صبورم

به هیچ کس نمیگم

شکستی غرورم.

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 1:13 |
زندگيم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم اگه ميشد واسه گريه رو شونت سر می گذاشتم

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب                 شاید تومیخواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب                می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم آری نیستی  ـ   اما نمی دانم                 بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب

 

هرشب ترا بی جستجو می یافتم-اما                  نگذاشت بی خوابی بدست آرم ترا امشب

 

ها...سایه ای دیدیم شبیهت نیست اما حیف            ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

 

هرشب صدای پای تو می آ مد از هر چیز           حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه                   بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها یک نفس هم نیست                شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که میدانی از دیشب                 باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من                   اخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

....................................................................................................................

 

 

 با بارش چند روزه بارون منم زنده شدم. چندوقت بود حس نوشتن نداشتم. ديگه مثل سابق حوصله نوشتنو ندارم. خيلی زير بارون راه رفتم. يادمه زير بارون عشق رو شناختم.کاش قلبامون به پاکی بارون بود.همه ميگيم عاشق بارون هستيم ولی چرا وقتی باريدن ميگيره چترامون رو بی هيچ خجالتی باز می کنيم؟

 

 

................................................................................................................

 

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!   

 

               

............................................................................................................

 

 

امد اما بي صدا خنديد و رفت ...      لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ...     آمد از خاك زمين اما چه زود ...     دامن از خاك زمين برچيد و رفت ...    ديده از چشمان من پنهان نمود ...    از نگاهم رازها فهميد و رفت ...   گفتم اينجا روزني از عشق نيست ...    پيكرش از حرف من لرزيد و رفت  ...   گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...   ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت...      گفتمش من را مبر از خاطرت ...     خاطراتش را به من بخشيد و رفت  

 

 

.......................................................................................................

 

 

گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم و بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده میزد از دل تو تا دل من

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 20:9 |
کجا شد ؟؟؟؟

کجا شد عهد وپیمان را چه کردی

 امانت های چون جان را چه کردی

چرا کاهل شدی در عشق بازی

سبک روحی مرغان را چه کردی

نشاط عاشقی گنجی است پنهان

چه کردی گنج پنهان را چه کردی

تو را با من نه عهدی بود از اول

بیا بنشین بگو ان را چه کردی

چنان ابری به پیش ما چه بستی

چنان خورشید را خندان چه کردی

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 20:9 |
متن بی پایان

 

تو خواب های قشنگی، به چشم های ندیده                           من اه های سپیدی، که گاه گاه دمیده

به روی پنجره رویید، غبار خاطره هایت                      من و خیال تو امشب، در آرزوی سپیده

هزار شعر نگفته، نشسته در دلم اما                          هزار قافیه ی سرد، به روی صفحه چکیده

خیال رفتنت امشب، شده طلوع سیاهی                         صدای گریه ی باران، به گوش سقف رسیده

در این زمانه ی بی رحم، در این سکوت دل آزار            خدا میان من و تو، دوباره جاده کشیده

 

 ................................................................................................................

 

شبی بر دفتر قلبم، کشیدم رد پایت را

کشیدم طرح زیبای، غروب چشم هایت را

کنار هاله ی چشمت، کشیدم عکس یک دریا

کشیدم روی امواجش، حضورآشنایت را

و آن شب، با دلی لبریز از آواز دلتنگی

زدم فریاد در ساحل، دلم دارد هوایت را

تو می گفتی که با یادت، شکستم بغض هایم را

و من باور نمی کردم، هوای گریه هایت را

کنار طرح پاییزی، کنار خلوتی مبهم

به خاطر می سپردم من، تمام حرف هایت را

تو بودی و شب و باران، من و پاییز بی پایان

همان پاییز دلتنگی، که می گیرد صدایت را

سحر شاید که باز اید، به شهر ابی قلبم

به پایان می برد ان دم، شب بی انتهایت را

من اینجا منتظر هستم، تو حتما باز می گردی

و من ترسیم خواهم کرد، پرواز رهایت را

 

 .....................................................................................................................

 

هر گاه به اسمان شب نگاه می کردم، دنبال نگاه آشنایی بر آینه ی ماه بودم و سایه ی چشمانت را در شالیزار مهتاب می جستم.

باران که از گهواره ی اسمان خود را آویزان می کرد، دامان خیسش را در آغوش می گرفتم، چرا که تصور می کردم باید از کوچه ی چشمانت گذشته باشد.

هر گاه خورشید در برکه ی چشمانم آب تنی می کرد به خیال این که تاری از گیسویش، چشم تو را نشانه رود لذت می بردم و باز خیال تو بود و نفس کشیدن

در هوایی که شاید تو شش هایت را درآن پر و خالی می کردی و من...در التهاب تو

تو مرا، نه؛ نمی خواستی و انگار چشمهایت بر نگاه دیگری پل می زد.

تو هیچ گاه از کوچه ام نگذشتی و چه بیهوده به دنبال یا فتن نشانی از جای پایت چشم هایم را خسته می کردم،پنجره را می بندم،عکس را پاره می کنم،فراموشت می کنم تا همیشه؛حتی نامت را از خاطرم،از دیوار اتاق پاک می کنم،تا همیشه،تا همیشه،تا همیشه

 

.....................................................................................................

امدنت رویا...                                   بودنت خاطره...

                               رفتنت فاجعه...

دم مرگم تو را پیغام خواهم داد و از رفتن تو را آگاه خواهم ساخت,میدانم که صدا نزده می آیی به بالینم و با اشک پشیمانی می آیی به تسکینم.

سکوتم را که چندین سال است نگشودم در انجا باز خواهم کرد و در انجا جمله ی یاران را از دور بستر دور خواهم ساخت و تنها با تو در ساعات اخر راز خواهم گفت.رازی تلخ و پر اندوه از عمری که از کف رفت و دیگر ان را باز نخواهم یافت.

برایت باز می گویم که با جانم چه ها کردم و عمری در دلم اتش به پا کردم.برایت باز میگویم که سیمرغ غرورم را به خاک ره گشایندی و تنهایم رها کردی.برایت باز می گویم غم شبهای یلدا را.

سپس دست تو را در دست می گیرم و بر دامان سردت دانه های اشک می ریزم و شعر واپسینم را برایت باز میخوانم و دفترهای

 شعرم را به رسم یادگاری بر تو می بخشم...  

                                                                                                                                

.......................................................................................................

.بی همگان به سر شود                         بی توبسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم                             جای دگر نمی شود

خمر من و خمار من                            ماه من و بهار من

خواب من و قرار من                           بی تو به سر نمی شود

در تاریکی شب هنگام بهاری در من اتفاق می افتد و در سکوت عشق و مستی , فانوس به دست تو را می جویم , به دیده نمی آیی, پس به نماز عشق می ایستم تا تو را در تلاطم امواج های دلم بیابم.سحرگاهان در خنده ی خورشید لبخندت را می بینم و شامگاهان در تبسم ماه قامت ملکوتی ات را, دانه دانه نگاه دلم را به گام انتظاری کشنده میریزم و وجودم لبالب از تمنایی است ویرانگر اما دلپذیر... 

 

.....................................................................................................................                                         حرف دل

پاییز را خیلی دوست دارم, غروب رابیشتر

رنگ زرد را می پسندم, سیاه هم بد نیست

خلوت و تنهایی خوب است, ولی دوستانم خوبترند

مهربان بودن, صمیمیت,اعتماد...

همه ی اینها را دوست دارم.

ولی جایی را که خدا باشد بیشتر دوست دارم. 

                                                          

|+| نوشته شده توسط بهاره و شکوفه در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 19:5 |